دلنوشته
انتهای بودن نزدیک است
شعرهایم کهنه شدند
جاده سبز خیالم همگی زرد شدند.
اینک اینجا با توام تنهاترین.
لحظه ام تلخ است
نمیبینی برای تو دلم تنگ است
سکوتم را نبین٬
نگاه من پر از حرف است٬
پر از آه است٬گناه من همه عشق است
تقاص من نباید این چنین!
سخت است!
مرا با خود ببر.
چنین تنهایی بر جانم نشسته.
ببین اینجا کسی دلداده ام نیست
ببین سرد است٬
کبود از لب به قلبم ریشه کرده ست!
من از تاریکی شبهای آتی می هراسم٬
بگیر دستان سردم را دگر بار٬
خمیده قامتم از سرنوشتم
بیا بنشین٬
بیا بنشین کنارم قامتم باش...
