دلنوشته

بگذار بخوابم٬

انتهای بودن نزدیک است

شعرهایم کهنه شدند

جاده سبز خیالم همگی زرد شدند.

اینک اینجا با توام تنهاترین.

لحظه ام تلخ است

نمیبینی برای تو دلم تنگ است

سکوتم را نبین٬

نگاه من پر از حرف است٬

پر از آه است٬گناه من همه عشق است

تقاص من نباید این چنین!

سخت است!

مرا با خود ببر.

چنین تنهایی بر جانم نشسته.

ببین اینجا کسی دلداده ام نیست

ببین سرد است٬

کبود از لب به قلبم ریشه کرده ست!

من از تاریکی شبهای آتی می هراسم٬

بگیر دستان سردم را دگر بار٬

خمیده قامتم از سرنوشتم

بیا بنشین٬

بیا بنشین کنارم قامتم باش...

دلنوشته

چیزی نمانده است قلبم بایستد٬

ای زندگی٬دیگر چه میخواهی ز من؟

در چشم من همی اشک شدی

آتش شدی بر جان بنشستی.

مدتی پیش٬کمی هم دورتر

کودکم نقاشی اش را میکشید

گور سردی را کشید٬

آرزوهای مرا هم میگشید.

گفتمش این ظلم نابخشودنی ست!

خاطرات من چرا از هم گسست؟

میروم نزدیک است

کودکم اشک نریز

شاید آنجا بهتر است٬

خانه ام آرامتر است.

گرچه قلبم میرود

روحم اینجا با تو است.

غصه ای نیست عزیز٬

خانه ام خالی نیست

چلچراغی میبرم بر خاک خویش.

گرچه اینجا مانده بودم دور ز خویش

لیک آنجا خاطرات یار من است

آرزوهای قشنگی اینجاست

خانه ام خالی نیست...

خانه ام خالی نیست...

پاییز که میشود دلم میگیرد!

صدای خش خش برگها سکوت اینجا را پر نمیکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شکست این تنهایی فقط دست توست!

دلنوشته

من ،

پشت تاریکیهای این کوچه

نوشتن را آغاز کردم

و کاغذ هایم را ،

برای دورترین یار آشنایی

خواهم فرستاد

و ربان سفید رنگش ،

دستان او را می بوسد .

×××××××××××××
 فقط برای شهرام

 عزیزم با وجود تو، مرا به الماس ستارگان نیازی نیست

این را به آسمان بگو. تو به قلب من شادی و به جانم روشنایی می بخشی .

عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم

ادامه نوشته